خرید بک لینک

بسمه تعالی

روستای شیخ مصطفی در بخش سرولایت شهرستان نیشابور در حدود 80کیلومتری شمال شهر نیشابورو 45کیلومتری جنوب شهر قوچان می باشدروستای فوق در 10کیلومتری مرکز بخش سرولایت(شهر چکنه)به سمت قوچان به سبزوار می باشدروبروی روستای کلیدراست واز جاده ی اصلی 2کیلومتر فاصله داردروستای شیخ مصطفی حدودا 24خانوار جمعیت داردکه تعداد6خانوارآن بصورت فصلی و مابقی بصورت ثابت در این روستا ساکن هستندموقعیّت جغرافیایی این روستا از شمال به شهرچکنه روستای چکنه علیاوفهنه ازشمال غربی به روستای بیدخان ازشرق به روستای کلیدر و کلاته فشای ازشمال به روستای حسن آباد از غرب به روستای خواجه آباد و نوسرا واز جنوب به روستای سلطان میدان است.

از نظر آب وهوایی روستا دربهار وتابستان هوای دلپذیر مطبوع وییلاقی و فصل پاییز دل انگیز و فرح بخشی و زمستان زیبا وقشنگی دارددربهار طبیعت بسیار زیبا ونادری داردهمه جا سرسبز باطراوت شاداب است عشایر ییلاق به این روستا می آیند دراین دو فصل تعداد زیادی برای گردش و سیاحت و تفریح و گذراندن یک روز زیبا به روستا سفر می کنند.

امام زادها ی دراین روستا هست به نام سید مصطفی که زایران در تمام فصول سال برای زیارت این امامزاده می آیند واز نسبت این امام زداه با امامزاده یحیی در روستای زیارت خویشاوندی نزدیکی وجود دارد.

ازنظر کشاورزی محصولات این روستا گندم وجو صیفی جات و میوه هایی مثل انگور وزردآلو ،هلو ،سیب،گیلاس،و...

اکثر اهالی کشاورز دیم کار هستند آب چشمه روستا حدود 2 اینچ هست که کفاف کشاورزی بصورت آبی را نمی دهد، علاوه بر کشاورزی مردم اهالی به دامپروری و زنبورداری نیز مشغول هستند.

ازنظر حمل ونقل :جاده ی این روستا حدود2کیلومتر خاکی است.

ارسال در تاريخ یک شنبه 12 شهريور 1398برچسب:,
توسط مصطفی
1 نظر

باسلام و عرض ادب خدمت دوستان بزرگواروگرانمایه

این کلام آغازین فقط به معنی آغازحضور در جمع شما

بزرگواران گرانقدراست


باتشکر از شما

ارسال در تاريخ یک شنبه 12 شهريور 1398برچسب:,
توسط مصطفی
1 نظر
ارسال در تاريخ شنبه 18 شهريور 1391برچسب:,
توسط مصطفی
نظر بدهید

بنام خدا

بز شیر ده!

روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. ناگهان از دور نوری دیدند و با شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر کوچکی با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. و او نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکر آن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمکی می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".

مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت و برگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت و از آن جا دور شد....

سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.
روزی از روزها مرید و مرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس نو داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:

سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد و دیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....

نتیجه:
هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.

ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 شهريور 1391برچسب:,
توسط مصطفی
نظر بدهید
ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 شهريور 1391برچسب:,
توسط مصطفی
نظر بدهید

صل پنجم کاوش باستان شناسی در شهر تاریخی بلقیس اسفراین از مورخ 4/3/91 به سرپرستی باستان شناس احمد نیک گفتارشروع و در مورخ 31/4/91 به پایان رسید طی این فصل از کاوش مهمترین نتایج و کشفیات به شرح ذیل است : اولین کشفیات مربوط به دوسازه آبی از نوع آب انبار است که این دو سازه درست در خارج از حصارشارستان دوره صفویه ایجاد گردیده است که این دو آب انبار از یک سردر ورودی ، پلکان دسترسی آب ، پاشیر و مخزن تشکیل شده اندکه در نوع خود بی نظیرند. مصالح به کار رفته در آنها آجر ، سنگ مالن و ملات ساروج است . از کشفیات دیگر درمحدوده شارستان شهر می توان به بقایای از یک سازه آبی احتمالا کانال انتقال آب قنات ، اشاره کرد.این سازه به طول 12 متر و دارای دهانه به عرض 20/1 و ارتفاع 2 متر با ملات شفته آهک و اجر است که اجرای آن از نوع طاق ضربی یک آجره به شکل بیضی است از لحاظ کاربری این سازه احتمالا در گذشته یکی از مظهر قنات های شهر کهن اسفراین جهت تامین آب محسوب می گردیده است . یکی دیگر ازنقاطی که در شارستان شهر مورد کاوش قرار گرفت بخش معروف به تپه مناراست که احتمال می رود بقایای یک مسجد دوران اسلامی است از مهمترین نتایج کاوش ها در این بخش می توان به ادامه کاوش در ضلع جنوبی تالار ستون دار(شبستان مسجد) اشاره کرد که با ایجاد دو گمانه در این بخش به این نتیجه رسیدیم که فضای ستوندار به سمت جنوب گسترش ندارد بلکه ادامه آن را باید در اضلاع شمالی،شرقی وغربی پیکاوی کرد . از دیگر یافته ها در این بخش می توان به بقایای فراوانی از شاخ اشاره کرد که این شاخ ها در خارج از فضای ستوندار درکف یک اتاق مربوط به قرون سوم و چهارم کشف گردید طبق شواهد بدست آمده این شاخ ها متعلق به قوچ و میش کوهی است که به صورت منظم قطعه و برش خورده اند که گویای ساخت یک شی هنری یا غیره درتفکر صنعتگر بوده اما به دلیل عدم یافت شدن وسایل خاص درپیرامون آنها در مورد کاربری واستفاده از آنها اطلاعی حاصل نگردید. اما آنچه مهم است ، قدمت و دیرینه این حیوان در زیست بوم شهرستان اسفراین است که تاکنون این حیوانات نسل خود را حفظ کرده وامروزه زیست بوم آنها را می توان در دو نقطه حفاظت شده ساریگل و سالوک مشاهده کردو از طرفی این یافته ها مهر تاییدی برمکتوبات تاریخی که اشاره می کنند که اسفراین یکی از مهمترین شکارگاه ها و جای خوشگذرانی سلاطین سامانی و سلجوقی بوده است .

شهر تاریخی بلقیس

ارسال در تاريخ دو شنبه 13 شهريور 1391برچسب:,
توسط مصطفی
نظر بدهید

ارسال در تاريخ دو شنبه 13 شهريور 1391برچسب:,
توسط مصطفی
نظر بدهید

بخش سرولایت یکی از بخش های نیشابور است که از شمال به قوچان وفاروج از جنوب به نیشابور و از غرب به سبزوار

واز شمال غرب به اسفراین از شرق به چناران و مشهد ختم می شود

از نظر فرهنگی بسیار غنی بوده و افراد برجسته بسیاری را به دنیا تحویل داده است از جمله پروفسور حسین صادقی

جراح مشهور قلب جهان و ریاضی دان فقید جوان رضا صادقی از مرکز همین بخش می باشد

شهر چکنه از نظر گردشگری دره معروفی به نام دره اوجاق دارد ده کیلو متر پایین تر امام زاده سید مصطفی در روستای

شیخ مصطفی واقع شده است این روستا به خاطر طبیعت بکر وزیبایی که دارد گردشگران بسیاری به منطقه می روند

زیارتگاه معروفی به نام شاهزاده حسین اصغر در شش کیلومتری روستای برزنون قرار داردکه در فصل تابستان زوار

بسیاری از اقصی نقاط ایران به زیارت این امام زاده واستفاده از طبیعت آن به آنجا می روند.

روستای شیخ مصطفی زیارتگاه زیبایی به نام امام زاده سید مصطفی دارد که زائربسیار خصوصا
در بهار وتابستان برای زیارت به این محل می روند فصل بهار وتابستان برای سیاحت وگردشگری محل ییلاقی مناسبی

است وروستای روبروی این روستا کلیدر می باشد آن منطقه نیز ییلاقی است که هم گردشگری وهم زیارتی است.

امام زاده عبدالجلیل در روستای خواجه آباد است که این روستا نیز محل مناسبی برای گردشگری وزیارتی و سیاحتی

است بالاتر از این روستا سد ینگجه است که در روستای ینگجه قرار دارد این روستا به طبیعت بکر زیبایی که دارد محل

مناسبی برای تفریح و سیاحت می باشد .

ارسال در تاريخ یک شنبه 12 شهريور 1391برچسب:,
توسط مصطفی
نظر بدهید

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب رامهماناو شدند. واو نیزاز شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زنبود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی میگذرانند وای کاش قادر بودندبه آن زن کمک می کردند،تا این کهبه مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".

مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....

سال های سال گذشت و مرید هموارهدر اینفکر بود که بر سر آنزن و بجه هایشچه آمد.

روزی از روزهامرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوانکه طبق عادتشبه گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها رامرید ومرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خوداین گونه بیان نمود:

سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگیبا فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتیبا آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.

مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....

نتیجه:

هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،وباید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم




ارسال در تاريخ یک شنبه 12 شهريور 1391برچسب:,
توسط مصطفی
نظر بدهید

در باغی چشمه ای بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد. آب در نظرش شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می برد که تند تند خشت ها را می کند و در آب می افکند.
آب فریاد زد: های، چرا خشت می زنی؟ از این خشت زدن بر من چه فایده ای می بری؟...

تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است. اول اینکه شنیدن صدای آب برای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی رُباب است. نوای آن حیات بخش است، مرده را زنده می کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می آورد. صدای آب مثل هدیه برای فقیر است. پیام آزادی برای زندانی است، بوی یوسف لطیف و زیباست که از پیراهنِ یوسف به پدرش یعقوب می رسید .

فایدة دوم اینکه: من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می شوم، دیوار کوتاهتر می شود.

خم شدن و سجده در برابر خدا، مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خود بکنی، دیوار غرور تو کوتاهتر می شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می شوی. هر که تشنه تر باشد تندتر خشت ها را می کند. هر که آواز آب را عاشق تر باشد. خشت های بزرگتری برمی دارد.

شیخ مصطفی
هرچه بخوای

بسمه تعالی

روستای شیخ مصطفی در بخش سرولایت شهرستان نیشابور در حدود 80کیلومتری شمال شهر نیشابورو 45کیلومتری جنوب شهر قوچان می باشدروستای فوق در 10کیلومتری مرکز بخش سرولایت(شهر چکنه)به سمت قوچان به سبزوار می باشدروبروی روستای کلیدراست واز جاده ی اصلی 2کیلومتر فاصله داردروستای شیخ مصطفی حدودا 24خانوار جمعیت داردکه تعداد6خانوارآن بصورت فصلی و مابقی بصورت ثابت در این روستا ساکن هستندموقعیّت جغرافیایی این روستا از شمال به شهرچکنه روستای چکنه علیاوفهنه ازشمال غربی به روستای بیدخان ازشرق به روستای کلیدر و کلاته فشای ازشمال به روستای حسن آباد از غرب به روستای خواجه آباد و نوسرا واز جنوب به روستای سلطان میدان است.

از نظر آب وهوایی روستا دربهار وتابستان هوای دلپذیر مطبوع وییلاقی و فصل پاییز دل انگیز و فرح بخشی و زمستان زیبا وقشنگی دارددربهار طبیعت بسیار زیبا ونادری داردهمه جا سرسبز باطراوت شاداب است عشایر ییلاق به این روستا می آیند دراین دو فصل تعداد زیادی برای گردش و سیاحت و تفریح و گذراندن یک روز زیبا به روستا سفر می کنند.

امام زادها ی دراین روستا هست به نام سید مصطفی که زایران در تمام فصول سال برای زیارت این امامزاده می آیند واز نسبت این امام زداه با امامزاده یحیی در روستای زیارت خویشاوندی نزدیکی وجود دارد.

ازنظر کشاورزی محصولات این روستا گندم وجو صیفی جات و میوه هایی مثل انگور وزردآلو ،هلو ،سیب،گیلاس،و...

اکثر اهالی کشاورز دیم کار هستند آب چشمه روستا حدود 2 اینچ هست که کفاف کشاورزی بصورت آبی را نمی دهد، علاوه بر کشاورزی مردم اهالی به دامپروری و زنبورداری نیز مشغول هستند.

ازنظر حمل ونقل :جاده ی این روستا حدود2کیلومتر خاکی است.

ارسال در تاريخ یک شنبه 12 شهريور 1398برچسب:,
توسط مصطفی

باسلام و عرض ادب خدمت دوستان بزرگواروگرانمایه

این کلام آغازین فقط به معنی آغازحضور در جمع شما

بزرگواران گرانقدراست


باتشکر از شما

ارسال در تاريخ یک شنبه 12 شهريور 1398برچسب:,
توسط مصطفی

ارسال در تاريخ شنبه 18 شهريور 1391برچسب:,
توسط مصطفی

بنام خدا

بز شیر ده!

روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. ناگهان از دور نوری دیدند و با شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر کوچکی با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. و او نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکر آن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمکی می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".

مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت و برگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت و از آن جا دور شد....

سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.
روزی از روزها مرید و مرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس نو داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:

سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد و دیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....

نتیجه:
هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.

ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 شهريور 1391برچسب:,
توسط مصطفی

شیخ مصطفی
هرچه بخوای

بسمه تعالی

روستای شیخ مصطفی در بخش سرولایت شهرستان نیشابور در حدود 80کیلومتری شمال شهر نیشابورو 45کیلومتری جنوب شهر قوچان می باشدروستای فوق در 10کیلومتری مرکز بخش سرولایت(شهر چکنه)به سمت قوچان به سبزوار می باشدروبروی روستای کلیدراست واز جاده ی اصلی 2کیلومتر فاصله داردروستای شیخ مصطفی حدودا 24خانوار جمعیت داردکه تعداد6خانوارآن بصورت فصلی و مابقی بصورت ثابت در این روستا ساکن هستندموقعیّت جغرافیایی این روستا از شمال به شهرچکنه روستای چکنه علیاوفهنه ازشمال غربی به روستای بیدخان ازشرق به روستای کلیدر و کلاته فشای ازشمال به روستای حسن آباد از غرب به روستای خواجه آباد و نوسرا واز جنوب به روستای سلطان میدان است.

از نظر آب وهوایی روستا دربهار وتابستان هوای دلپذیر مطبوع وییلاقی و فصل پاییز دل انگیز و فرح بخشی و زمستان زیبا وقشنگی دارددربهار طبیعت بسیار زیبا ونادری داردهمه جا سرسبز باطراوت شاداب است عشایر ییلاق به این روستا می آیند دراین دو فصل تعداد زیادی برای گردش و سیاحت و تفریح و گذراندن یک روز زیبا به روستا سفر می کنند.

امام زادها ی دراین روستا هست به نام سید مصطفی که زایران در تمام فصول سال برای زیارت این امامزاده می آیند واز نسبت این امام زداه با امامزاده یحیی در روستای زیارت خویشاوندی نزدیکی وجود دارد.

ازنظر کشاورزی محصولات این روستا گندم وجو صیفی جات و میوه هایی مثل انگور وزردآلو ،هلو ،سیب،گیلاس،و...

اکثر اهالی کشاورز دیم کار هستند آب چشمه روستا حدود 2 اینچ هست که کفاف کشاورزی بصورت آبی را نمی دهد، علاوه بر کشاورزی مردم اهالی به دامپروری و زنبورداری نیز مشغول هستند.

ازنظر حمل ونقل :جاده ی این روستا حدود2کیلومتر خاکی است.

ارسال در تاريخ یک شنبه 12 شهريور 1398برچسب:,
توسط مصطفی

باسلام و عرض ادب خدمت دوستان بزرگواروگرانمایه

این کلام آغازین فقط به معنی آغازحضور در جمع شما

بزرگواران گرانقدراست


باتشکر از شما

ارسال در تاريخ یک شنبه 12 شهريور 1398برچسب:,
توسط مصطفی

ارسال در تاريخ شنبه 18 شهريور 1391برچسب:,
توسط مصطفی

بنام خدا

بز شیر ده!

روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. ناگهان از دور نوری دیدند و با شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر کوچکی با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. و او نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکر آن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمکی می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".

مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت و برگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت و از آن جا دور شد....

سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.
روزی از روزها مرید و مرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس نو داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:

سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد و دیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....

نتیجه:
هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.

ارسال در تاريخ چهار شنبه 15 شهريور 1391برچسب:,
توسط مصطفی

برچسب: روستای شیخ مصطفی, نویسنده: مهراد مرادی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 6:02

صفحه بندی